شهاب الدين احمد سمعانى
287
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
طريقت است و اشارت ارباب حقيقت است ، نفس خود را ظاهر كردن در راه تهمتانگيزتر است و بافتنهتر است از آنكه مخدّرات را بىلباس از پردهها بيرون آوردن و بر ديدار اغيار من يزيد كردن . يك كسى بود در عهد آدم ، كه حديث خود كرد ، هرچند كه معلم فريشتگان بود و مقدّم ايشان بود ، چون خود را پيدا كرد ، وى را مخنّث و مؤنّث راه گردانيدند ، گفتند : رو از حضرت ما دور رو ، كه اين دنيا به تو داديم ، بدين غار غرور فرورو ، و اين مزبله را در ديدهء دونهمّتان مىآراى . لازيّننّ لهم . عجب كارى است ، به اول دعوى همت كرد و گفت : خاك را سجده نيارم ؛ و به آخر به بىهمتى تن در داد . شعر عجبت من ابليس فى نخوته * و قبح ما اظهر من نيّته تاه على آدم فى سجدة * فصار قوّادا لذرّيته از كمال حشمت آدم بود كه آن لعين را در خارستان قهرى افكندند كه هرگز گل لطفى به مشامش نداشتند . / b 93 / هزار هزار كلمه را در ناسزاى خود در مهلت حكم نهاد ، اما چون كار به حديث دوست رسيد آتش قهر در جانها زد . انطقهم ثم احرقهم . پردهء حلم ما هزار هزار كلمهء ناسزا را از عهد آدم تا منقرض عالم مىپوشاند ، اما صفت محبت ما يك كلمه در حقّ دوست ما در نسيه نمىدهد كه حديث دوستان در مهلت نيايد . اگر مردى دزدى كند و دست راست مردى به ناحق ببرّد ، در اين حالت بر وى دو حق متوجه گردد : حق خداى جلّ جلاله و حقّ بنده . ربّ العزّة فرمايد كه دست راست او براى بندهء من ببرّيد ؛ زيرا كه او نيازمند است به حق خود ، و من بىنيازم از حقّ خود . ما از حق خود عفو كنيم اما از حق دوستان عفو نكنيم . آدم را به نام دوستى در وجود آوردند و كريمان در حق خود مسامحت كنند ، اما در حق دوستان مسامحت نكنند كه مسامحت در حقّ خود كرم و رحمت بود ، اما در حقّ دوستان خيانت بود . ايشان گفتند كه اين قوم ، سفّاكان و مفسداناند ، حق - جلّ جلاله - گفت : إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ . ايشان سخن كه گويند از علم ما گويند و شما از علم خود گفتيد . اگر محبّتى بودى در عالم كه در آن محبّت ملامت نگنجيدى ، اين محبت بودى . حجّت ايشان كه گويد : علم ما ، گويد : شرف شما از عمل شما آمد و شرف ايشان از علم ما . گاهشان تاج علم بر سر نهيم ، گاهشان در مهد عهد انّى اعلم تربيت دهيم .